تبليغاتX
از همه جا

از همه جا
آنچه من فکر میکنم
زهرا جان سلام. نمی دونم الان که این نوشته ها رو می نویسم صدام رو میشنوی یا نه. اگرچه ایمان دارم میشنوی. ایمان دارم برای شنیدن صدام حتی لازم نیست فریاد بزنم. با اینکه تو هیچ وقت من رو نمی شناسی و من هم تا  همین هفته پیش که تصویر مظلومانه ات رو از تلوزیون دیدم نمی شناختمت اما همین چند ثانیه کافی بود که تا ابد خواب رو از چشم هام بگیره. پس چطوره که قاتل وهابیت سر به این راحتی روی بالش می گذاره. خدایا تا ابد لعن و نفرین تو و همه مقدسین عالم بر اونها.  اون لحظه وقتی تصویرت رو دیدم که یه میله توی سرت فرو رفته و بدون تعادل کنار یه دیوار ایستادی، وقتی دیدم به خاطر فشار اون میله خون از بینیت جاری شده, وقتی دیدم کسی جرات نمیکنه به طرفت بیاد، وقتی دیدم روی زمین افتادی ...

زهرا، زهرا، زهرا ...

نمی دونم این درد رو کجا ببرم و چطور باید این بغض رو خالی کنم. چرا این بغض با گریه خالی نمیشه و این درد با درددل سبک شدنی نیست؟

زهرا جان این قطرات خون پاک شدنی نیست. به آفریننده مقدسات عالم قسم ...

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 11:44 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]


این تنها تیتریه که می تونم درباره این نوشته بنویسم. شاید اونایی که به طبل جنگ با ایران می کوبند، نمی دونند این اتفاق رو یه روزی بچه های همین مرز و بوم رقم زدند. 

البته ممکن هم هست که بدونن اما خوب به روی خودشون نمیارن. نمی دونم.

اونقدرجالب بود که دلم نیومد لینکش رو اینجا نگذارم.

حمله به H-3 چگونه انجام شد؟

[ دوشنبه 30 آبان1390 ] [ 10:57 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

چند روز پیش دنبال سوال های تستی میگشتم که به یه سری تست جالب بر خوردم.

گفتم شاید جالب باشه شمام بخونین.

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 26 آبان1390 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
این مطلب رو تو سایت اجتماعی چارباغ دیدم به نظرم جالب اومد.

دوست دارم شمام بخونین. احتمالا آقایون بیشتر خوششون میاد.

برای خوندم مطلب به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

با تشکر

خودم


ادامه مطلب
[ شنبه 21 آبان1390 ] [ 8:40 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
[ چهارشنبه 11 آبان1390 ] [ 8:42 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
پاک کردم

همه چیو پاک کردم. هر چیزی که ممکن بود هر کسی رو به اشتباه بندازه پاک کردم.

بابا خسته شدم از اینکه هرکی میومد تو وبم اول می پرسید عاشقی؟

آره بابا عاشقم، ولی نه اون شکلی که شما فکر می کنید


پ.ن: خدای نکرده یه وقت فکر نکنید عصبانیم ها. نه اصلا. فقط یه کم عصبانیم

[ شنبه 7 آبان1390 ] [ 10:49 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم                لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم


دیروز اتفاقی گذرم به سه راه آذری افتاد.جایی که خیلی کم میرم. وقتی خودم رو دوباره اونجا دیدم، یهو هری دلم ریخت. ناخواسته تکیه دادم به دیوار. پام قدرت حرکت نداشت. نمی دونستم باید حالا چیکار کنم. فقط تنها کاری که از دستم بر می اومد لعنت فرستادن به خودم بود.

یه بار نه

صد بار نه

هزار هزار بار. ولی خوب چه میشه کرد. به قول یه دوست. هرچیزی به محض رسیدن می افته. مخصوصا اتفاق


بی ربط نوشت:   افتاد

                                آنسان كه برگ آن اتفاق زرد می افتد

                                     افتاد

                                           آنسان كه مرگ آن اتفاق سرد می افتد

                                       اما

                                                   او سبز بود و گرم كه افتاد   

[ سه شنبه 19 مهر1390 ] [ 11:27 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
آقای رافعی پور که محق در زمینه مهدویت و فراماسونری هستند رو حتما می شناسین.

این نوشته از ایشونه.

من خوندم و شگفت زده شدم. شمام بخونین.


ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
هنوز از حال و هوای پست قبلیم خارج نشدم. هنوز حس می کنم یه چیزی مفهوم نیست. هنوز کامل فرق خودم رو با آدم های دوهزار کیلومتر اونطرف تر، اون طرف مرز نفهمیدم. اصلا چرا ما الان اینجاییم و اونها اونجا. حتی همسایه های جنوبی ما که خیلی از ما ثروتمند تر و غرق رفاهند هم به ما قبطه می خورند.

چرا؟

تو این چند روز خیلی دنبال این جواب گشتم. شاید یه دلیلش همین مطلبیه که لینکش کردم.

نمی دونم شاید.

اما ما بد جور بدهکاریم. اونم یه بدهکار ناسپاس !!!

لطفا مطلب لینک زیر رو بخونین. ممنونم


روی بسته سیگارش نوشته بود «مهدی خندان»

[ دوشنبه 11 مهر1390 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
امروز تو وب گردیم به یه سری عکس برخوردم که نشون می داد از سال ۲۰۰۱ که آمریکایی ها و ناتو به بهانه یازدهم سپتامبر وارد خاک عراق و افغانستان شدند به بهانه آزادی و دمکرای چه جنایاتی که مرتکب نشدند.

به دلایلی از گذاشتن این دست تصاویر در وبم معذورم اما نتونستم یه چیزایی رو اینجا ننویسم.

آخه مگه میشه یه مشت غریبه در خونه آدم و بشکونند و وارد اون بشن. بعد دست و پای تو رو ببندن و زن و دخترت رو ... .

چطور غیرت یه مرد قبول می کنه ؟

من میگم اگه اتفاقی تو خاک همسایگان ما افتاده همش به خاطر وحشی بودن متجاوزین به اون مناطق نیست.( که اونها غیر از تجاوز تو تاریخ سابقه ای ندارند) .از بی غیرتی آدم های اونجا هم هست. وگرنه مرگ بهتر از این ننگه.

 

پ.ن: اگر سر به سر تن به کشتن دهیم               به از اینکه کشور به دشمن دهیم

         دریغ است ایران که ویران شود                    کنام پلنگان و شیران شود

***

از این همه بی غیرتی هنوز حالم بده

[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 8:57 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کردچون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهو های صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کرد معما را

دلم خواست بعد از مدت ها یه شعر خوب به یاد اون روزا که تو بلاگم پر از شعر بود بگذارم.



[ سه شنبه 7 تیر1390 ] [ 12:8 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]

"بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون. روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست . به همین مناسبت ... "

تک تک روز های ماه خرداد نقش عجیبی تو تاریخ انقلاب دارن.

از یکم که آغاز تحریم ایران توسط امریکاست و تا آخرین روزش که مربوط به قائله منافقین و رای به عدم کفایت بنی صدر و ... میشه.

اما نیمه اون یه حال و هوای دیگه ای داره.

سالها می گذرد حادثه ها می آید             انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

خیلی ها پرسیدن و می پرسند و برای خیلیهای دیگه هم این سوال پیش میاد که بالاخره منظور امام از این شعر چه چیزی بوده. آیا اونقدر به روشن بینی رسیده بوده که تاریخ مرگش براش مشخص بوده یا جرقه شروع انقلاب رو سر آغاز فرج می دونسته یا ...

به هر حال به من ثابت شده که پیر میکده ما خمینی کبیر اونقدر از شرابی طهور مست بود که حرف هاش رنگ و بوی عقل معاش نداشت.

واسطه فیض ما به حلقه ای متصل شد که اون رو از خاک جدا کرده بود.

خدا با اجداد مطهرش محشورش کنه. انشاءالله.

[ شنبه 14 خرداد1390 ] [ 7:39 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
آن‌که می‌گوید دوستت می‌دارم
خنیاگر غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق... را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود

آن که می‌گوید دوستت می‌دارم
دلِ اندوهگین شبی‌ست
که مهتابش را می‌جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستاره‌ی گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود...


احمد شاملو

[ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
[ چهارشنبه 24 فروردین1390 ] [ 8:23 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

امسال هم مثل پارسال و پیارسال و پس پیارسال و پس اون پیارسال و ... ، عید اومد.

یکی از تکراری ترین اتفاقات زندگی که همه دوستش داریم. امیدوارم تو این سال که سال جهاد اقتصادیه، جیب هامون بد جور پر پول باش. یه جور که ندونیم حالا چه جوری باید خالیش کنیم.

نو روزتون پیروز. به شدت !!!


پ . نوشت: امسال هم به اهدافم خواهم رسید. درست مثل سال پیش. کاش هرکس به هر چیز که دوست داره برسه.


[ دوشنبه 1 فروردین1390 ] [ 8:37 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
داخلی - بعداز ظهر - در محیط کار جدید:

( صدای زنگ تلفن)

     مدیر شرکت قبلی: الو سلام آقای ع. چطوری شما؟ خوبی؟ چه خبرا؟

    آقای ع: سلام . به به آقای الف. حال شما؟ از شما چه خبر؟

     مدیر شرکت قبلی: هیچی غرض از مزاحمت. شرکت، یه نصب دستگاه ذخیره سازی داره که شما اگه زحمت بکشی بیای لطف بزرگی کردی.

    آقای ع: حالا این نصب کجا هست؟

    مدیر شرکت قبلی: مشهد.

    آقای ع: مشهد؟ مشهد؟ مشهد. (با صدایی توام با بغض و لبخند و نمناکی گونه هاش) آره . چرا نمیام. نیکی و پرسش.

- آخه این اولین باره که آقای ع قصه ما قراره بره مشهد -

***

داخلی - سحر - در محیط هواپیما-

   (صدای کاپیتان با لحن زیادی با کلاس)

  مسافرین محترم من  میم  هستم کاپیتان پرواز ... . امیدوارم در کنار هم پرواز خوبی رو تجربه کنیم. در حال حاضر آسمان تهران صاف و مشکل خاصی در مسیر ...

( این عکس رو از داخل هواپیما گرفتم)


خارجی - شب - صحن و سرای آقا ...-

اینکه آقای عین تو دلش چی گفت و چه احساسی داشت رو ما نمی دونیم. اما همین رو می تونم بگم که به محض رسیدن به ابتدای خیابان امام رضا (همون فلکه برق) و دیدن گنبد ملکوتی آقا تا لحظه وداع هیچ کاری نکرد و هیچی نگفت مگه اینکه اشک از گونه هاش سرازیر بود. یه جاهای دیگه خودش هم نمی دونست چرا گریه می کنه اما خوب فهمیده بود اون لحظات کجاست؟ لان مطمئنم که می دونم آقای عین بهترین لحظات زندگیش رو کجا بوده.

(آقای عین مذکور)

***

پ . ن: خدایا دلم برای اونجا بد جور تنگ شده.آقاجان یه بار دیگه بطلب.

پ . ن: دوستان عزیز برای همتون دعا کردم. از یکی از دوستان هم که اینقدر اصرار داشت که برم مشهد بی نهایت ممنونم و از اینکه اون روز به یادم بودی بی نهایت سپاس گذار.

[ دوشنبه 2 اسفند1389 ] [ 7:12 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
[ شنبه 30 بهمن1389 ] [ 9:3 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

تو ده، یازده روز گذشته اتفاقاتی داره می افته و معادلاتی داره رقم می خوره که اگه مثلا 15 روز پیش از هر سیاست مدار کار کشته ای می پرسیدی قراره اینچنین جریاناتی پیش بیاد، اول یه نگاه عاقل اندر سفیه توام با پوز خند تحویلت می داد و بعد هم یه جوری که انگار سوالت رو نشنیده راهش رو می کشید و میرفت.

مطمئنا منظورم رو گرفتین. منظورم اتفاقات شمال آفریقا و کشور های فقیر خاور میانه است.

مسائلی که از یک طرف بارقه امید رو در دل هر منتظری روشن کرده و نوید آزادی و فتح رو با خودش آورده و از طرف دیگه چشم ظالمین عالم رو مثل دلهاشون کور کرده و ترس رو به جان و لرز رو بر پیکره پوشالیشون انداخته.

اجازه بدید یه کم به عقب برگردیم، ماجرای عقب نشینی صهیونیست ها از نوار غزه یکی از مسائلی بود که به شدت من رو نگران کرده بود اگرچه خیلی ها از روی ساده لوحی اون رو جشن گرفتند. چند سال منتهی به او واقعه پر بود از عملیات های انتحاری فلسطینی ها و عاجز شدن رژیم صهیونیستی برای جلوگیری از این وقایع.

خوب این تنها راهی بود که بشه فلسطینی ها رو اونچنان تو محاصره قرار داد که اگه هر بلایی سرشون آوردند هم کسی نتونه جلوشون رو بگیره صدای مظلومیت از غزه خارج نشه. بعد که جنگ 22 روزه اتفاق افتاد معلوم شد انصافا نقشه تمام عیاری هم بوده و مو لای درزش نمی رفته.

البته چیزی هم که سران صهیونیستی رو نگران کرده باز شدن گذرگاه رفح بعد از آزادی مصره که عملا شکست نقشه اونهاست.

اما حالا با به ثمر نشستن انقلاب تونس، اوج گرفتن اعتراضات مصر و شروع اعتراضات اردن و یمن و الجزایر فقط یه نگرانی دارم و اون هم از دست رفتن نتایج این انقلاب ها با دسایس غربی هاست.الان دهه فجره و یادآور سالهای خون و حماسه و غرور و آزادی برای مردم ماست. اما یه فرق بین انقلاب ما و انقلاب های امروز کشور های اسلامی هست و اون هم نبود یه رهبر مقتدر سیاست مدار آگاه به مسائل روز تا نگذاره خون شهیدان امروز زیر چکمه دسیسه استکبار پامال بشه و به ثمر نرسه.

البته به دوتا آیه از قرآن امید دارم.

1- آنها مکر میکنند و خدا مکر میکند و البته خداوند بهترین مکر کنندگان است.

2- حال هیچ قومی تغییر نمیکند مگر اینکه خودشان بخواهند.

به هر حال مطمئنا اگه قیام مردم به خاطر خدا باشه، خدا رهبرشون رو هم میرسونه. انشاءالله



پی . نوشت: انقلاب فقط یه رنگ داره اونم سرخه. نه سبزه نه آبی نه نارنجی.

پی . نوشت: قالب وبلاگ و آهنگ زمینه رو عوض کردم نظر بدین. البته بعد از نظر برای مطلب.


[ جمعه 15 بهمن1389 ] [ 7:28 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

یادمه خرداد ماه جام جهانی در حال برگذاری بود. منم بیکار بودم و سخت پیگیر نتایج مسابقات. در طول مدت مسابقات، تلوزیون هم مسابقه ای گذاشته بود و به پیش بینی صحیح بازی که از طریق اس ام اس دریافت میشد، بر مبنای قرعه کشی جایزه میداد.

سرتون رو درد نیارم، نکته اش اینه که اون وقتا حتی ته شارژ موبایلم اندازه یه اس ام اس نمی موند که بخوام تو مسابقه های تلوزیون شرکت کنم.

به جاش حالا، تا دلتون بخواد تو مسابقه ها شرکت کردم.

ولی تو نتیجه عمل، تغییری حاصل نشده.

چون نه اون موقع برنده میشدم نه الان.

بدتر اینکه اون موقع همه رو درست پیش بینی میکردم، الان بر عکس.



پی . نوشت: تنهایی یعنی اینکه وقتی اس ام اس میاد مطمئن باشی تنها کسی که به یادته ایرانسله.

شادی . نوشت: خوشحالم. واسه همه چی.

دوست . نوشت: بکوش تا بمانی

[ جمعه 24 دی1389 ] [ 7:47 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

ترسیم ره امام یعنی نه دی

بر زخم دل التیام یعنی نه ذی

ما منتقمان روز عاشورائیم

مختار ببین، قیام یعنی نه دی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بر گرفته از وبلاگ یه تیکه ابر

[ پنجشنبه 9 دی1389 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]

من درباره فراماسونری و تاثیرش روی سیاست کشورهای مختلف زیاد خوندم. نکاتی توش هست که اگه بخونین شما هم از تعجب ممکنه شاخ در بیارین.

برای شروع به لینک زیر یه نگاه بندازین تا ببینین شیطان چطور تو عصر جدید آروم و خزنده و در کمال سکوت می تونه تو مقدس ترین مکان عالم نفوذ کنه.

ادامه مطلب رو بخونین



ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 دی1389 ] [ 2:15 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
05
...






پي . نوشت: به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم    زمن بريدي و با هيچ كس نپيوستم

پي . نوشت: هيچي براي گفتن ندارم. خوب حوصله ندارم ديگه.

پي . نوشت: اگه پي نوشت نبود چي كار بايد مي كردم الان؟

راستي : آهنگ وبلاگ رو هم عوض كردم و يه موسيقي زيبا از كيتارو گذاشتم .ممكنه نظرتون رو دربارش بگين؟ ميتونين از همون پايين دانلودش كنين.

[ یکشنبه 5 دی1389 ] [ 1:47 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
چراغی در دست

             چراغی در دلم

     زنگار روحم را

                   صیقل می زنم

     آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم

تا از تو

      ابدیتی بسازم

                                               (الف - بامداد)


دلم بد جور تنگ شده. فقط همین.

شنیدن بعضی از اسم ها و رفتن به بعضی از مکان ها این روز ها من رو بد جور یاد تو می اندازه. حتی خوردن و نوشیدن هم سخت تر از اونیه که بتونی تصورش رو بکنی.

شدم مثل جن زده ها. همش یه گوشه میشینم و زل میزنم به خیالت. شدم ضرب المثل آدم های اطرافم. می بینم که وقتی نگاهشون بهم می افته در گوشی پچ پچ می کنن و یه جورایی شدم دستمایه سرگرمیشون.

یا با خودم حرف می زنم یا با تو ...

با تویی که اینجا راحت تر از هر جای دیگه ای می تونم درد و دل کنم.

بلافاصله . نوشت: خیال روی کسی در سرست هر کس را          

                          مرا خیال کسی کز  خیال  بیرون  است


پ. نوشت: وبلاگ دکتر وحید پور یامین رو لینک کردم. من که به شخصه خیلی دوستش دارم. شمام یه سر بزنین، ضرر نمی کنین.

اعتماد به نفس . نوشت: بعض خودم نباشه انصافا پسر گلیه.
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 آذر1389 ] [ 7:49 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]


دیشب بعد از دیدن سریال مختار نامه یاد سوال دوستی افتادم:

"چه شد که بزرگانی همچون کیان در تاریخ ماموقع نشان دادن پایبندی به اعتقاداتشون راه رو گم کردن؟ (موضوعی که در دیدارکیان با مختار عنوان شد)"

خوب دوست عزیز اولا شخص کیان یه تخیل داستانیه که اصولا به دو دلیل اینجور شخصیت ها رو نویسنده تو قصه اش وارد می کنه.

1. اینکه بتونه داستان رو جذاب تر کنه.

2. یه سری حرف ها که اصولا جهت دار هم هست و نمی شه به راحتی وارد داستان کرد رو از طریق اون بازگو کنه.

اما خوب از شخصیت کیان که بگذریم، امثال اون رو خیلی چیز ها تونست گمراه کنه. با همون چیزایی که همه مردم کوفه یکی یکی در برابر اونها کم آوردند. پول، زن و فرزند، قوم و قبیله و نژاد. یا هر چیز دیگه ای که شیطان بتونه باهاش دام رو پهن کنه.

اجازه بده یه مثال امروزی بزنم:

الان تو شبکه های ماهواره ای یکی مثل گ/و/گ/و/ش و محمد خ/ر/د/ا/د/ی/ا/ن مسابقه خوانندگی و رقص و امثالهم گذاشتن. من تو شرکت هایی که می رم تا حالا سه نفر رو دیدم که دارن مقدمات سفر رو برای شرکت تو این مسابقه فراهم می کنن.

وقتی جالب تر میشه که بگم 2 نفر از این سه نفر خانم هستند.

شاید برگذار کنندگان اون مراسن فکر میکنن خیلی باهوشند، اما مسئله اینه که اونها هیچی بیشتر از یه وسیله برای پیاده شدن خدعه های شیطان نیستند. که خودش رو تو هر دوره ای و برای هر کسی به یه شکل در میاره.

هرچی بیشتر به این مسئله فکر می کنم بیشتر یاد نامه امام(ره) به عروسشون می افتم. حالا می فهمم که شیطان برای هر کسی به یه شکل وارد می شه.جالب تر اینه که اکثرمون هم نمی فهمیم.

آخه شیطان قسم خورده به غیر از بنده های خاص خدا بقیه رو تو دام فریب های پر از زرق و برق لعاب دار خودش بندازه. وقتی کسی مثل امام (ره) درس خوندن خودش رو هم از کید شیطان بر حذر نمی دونه چه امیدی به ما  هست دیگه. تازه این نشون میده هر چیزی می تونه دست آویز شیطان باشه برای گمراهی ما.

پ.نوشت: اولیشم خودم

یه شعر برای مخاطب خاص در ادامه مطلب



ادامه مطلب
[ دوشنبه 15 آذر1389 ] [ 11:32 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
سلام توتینای من ...

اگر چه هیچ کس غیر از خودم هیچ وقت نفهمید تو یعنی چی. حتی تا الان که به پایان رفاقتمون رسیدیم.

به پایان همراهی دوسالمون. به خاطرات خوب و بدمون. به دوستی ها و قهر هامون. عاشقیمون و تنفر هامون.

به نوشته هایی که فقط بایدمن و تو می فهمیدیم یعنی چی. اما همه فهمیدن و ...

به حرف هایی که می خواستیم ازشون عالم رو باخبر کنیم. اما هیچ کس ...

خدا حافظ توتینای من، اگر چه ...


پاییز همیشه برای من بوی خداحافظی داشته. بوی جدایی.

من اینجا رو خیلی دوست داشتم. اما به دلایلی باید برم. برم به جایی که هر کسی پیدام نکنه. هرکسی اونجا نیاد. آخه ...

آخش دیگه مهم نیست. یه ده، یازده روزی هست که اسباب کشی کردم و رفتم.

آدرسم رو هم به همه اون کسایی که لازم بود دادم. بقیه رو هم با کمال احترام باید بهشون بگم شرمنده.

به یک نفر هم واقعیتش روم نشد. کسی که اینجا میاد و این مطالب رو می خونه. الان هم  کاملا می دونن که منظورم ایشون هستند.

اگه خواستی همین جا کامنت بگذار تا آدرس رو بگم.

خداحافظ ...


پایان نوشت: تموم شد.

[ دوشنبه 15 آذر1389 ] [ 7:57 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه ...

دلم حسابی برای محرم تنگ شده بود. دلم.

آخ دلم. که چقدر تنگ شده


نامه به دوست در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 14 آذر1389 ] [ 7:20 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
سالها پیش بعد از اینکه این سرباز عاصی رو به کرج تبعید کردند تا ادامه خدمتش رو اونجا بالای برجک و تو سرمای زمستون بگذرونه، یه شب تو یکی از اون برجک ها چند صفحه نیمه سوخته از یه کتاب رو دیدم که نمی دونم کدوم سرباز بی خرد برای ساعتی کم کردن زحمت سرما، صفحه صفحه اون رو سوزونده بود.

شاید تو اون لحظات خودش رو قهرمان یه فیلم میدیده که داره از نبوغش برای زنده موندن استفاده می کنه.

یا یه تبعید شده ی زندانهای سیبری که داره سخت ترین لحظاتش رو دور از خونه و زندگیش می گذرونه.

نمی دونم چی فکر می کرده. ولی هر چی که هست اون حتی گوشه چشمی به داخل کتاب نیانداخته. که اگر اینکار رو کرده بود، احتمالا اون هم مثل من سرمای اون شب رو فراموش می کرد.

شایدم خواست خدا بوده که اون چند صفحه به من برسه تا بخونم. کلماتی که حرف حرفش ناب و خوندنیه.

منم به همه کسانی که این نوشته ها رو می خونن توصیه می کنم بخوننش. اگر چه خیلی کوتاهه ولی ارزشش رو داره.

از اینجا دانلود کنید

[ سه شنبه 9 آذر1389 ] [ 12:14 بعد از ظهر ] [ اسماعیل ]
[ دوشنبه 8 آذر1389 ] [ 9:55 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]

سلام آقا جان.

امام زمان همه کسانی که به آزادی و آزادگی باور دارند. غدیر سند حقانیت شما و پدران بزرگوار شماست. سند حقانیت فاطمه (سلام الله علیها) است در میان تنهایی های مدینه. غدیر حقیقت ولایت شماست بر ما که اولی تر از مایید به ما بر نفس ما.

غدیر عیده ولی ...

     وقتی تو نیستی

                نه هست های ما 

      چونان که بایدند

                             نه باید ها.

آقای خوب ما، این روز رو به شما تبریک میگم.

ای سید ما، ای مولای ما، دعا کن برای ما.

[ پنجشنبه 4 آذر1389 ] [ 8:25 قبل از ظهر ] [ اسماعیل ]
About

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

باور کن دلیل تمام دل تنگی هایم تو بودی اگر چه دیر فهمیدم دلیل خود تو چیست؟